تبليغاتX
زبان مشترک

زبان مشترک

ادبیات

اشعار من 2

کلاهت بی آفتاب وراجی می کند

من آلاچیقم 


این آدمها قارقار می کنند

هجرت بادبادکها یادمان باشد

و کلاغ که استعاره ی سازش شد

اما سر را باگلو بستیم

و آیه نازل شد

به هوا فکر کنید

به قارقار

و به شعر که سیاه و سفید شد



روبه راهترین آدمها هم

در کاشی کاری دستشویی گم اند

قسم به ترافیکی که هیچگاه آب نشد

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 19:34  توسط نرگس میریه  | 

اشعار من

در آب تنی پروانه ها

اشتباهی رخ داده است

تسلیت مرا بپذیر.




و این زبان مشترک ما

دست کم آورده ایم

چشم اینجاست

که لبریز شویم

از ناخن های بیهوده

آوازهای سرکش

قالیچه های روی دیوار

و از دخترانی که به صف نشسته اند

و این زبان مشترک ما

پدرانی که هنوز مشق شب را سجده می کنند

به پیش بینی وضع صدا خوش آمده اید

و آواری که بی اخبار زوزه می کشد

بر اجساد مشکوک

و این زبان مشترک ما

هرروز صبح که می شود

حرف نزنید

به پیش بینی فکر کنید

به لبریزی

و به صاحبانی که شاید آمدند.

 


 

شب در رکود آجرها

چشم انداز معماری می شود

که قوس می دهد پله های بی صاحب را

ماجرا چنین نبود

ما در ترجمه ی مهندسین چشم لجوج زاده شده ایم

به کسی ربطی ندارد

آپارتمان بی پنجره

ماشین شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 17:34  توسط نرگس میریه  |